گویند مردی وارد پارکی شد تا کمی استراحت کند.
کفشهايش را زیر سرش گذاشت و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد پارک شدند.
یکی از آن دو نفر گفت: طلاها رو بگذاریم پشت آن درخت
ديگري گفت: نه آن مرد بیدار است. وقتی ما از اين جا برویم طلاها رو بر می دارد.
گفتند: اول امتحانش مي کنیم و کفشايش از زیر سرش برمی داریم اگه بیدار باشد معلوم می شود.
 که حرف های مارا رو شنیده است

مرد ساده خودش را به خواب زد.
آن ها کفشايش را برداشتند و مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
دزد ها گفتند: معلوم شد كه خوابيده است ، پس طلاها را  کنار همان درخت پنهان مي كنيم.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای زير درخت را بردارد.
اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرف ها برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش رو بدزدند.

آیا ما هم خودمان را به خواب می زنیم؟

منبع : چراغ روشندزد زيرك
برچسب ها : طلاها